تبليغاتX
Notbook

Notbook

 خانه دوست کجاست؟

     در فلق بود که پرسید سوار

            رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

   و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

                    نرسیده به درخت،

   کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

                         و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

       می روی تا به آن کوچه، که از پشت بلوغ،سر به در می آرد

                           پس به سمت گل تنهایی می پیچی

        دو قدم مانده به گل

   پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

                 و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.

                در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی

     کودکی می بینی

  رفته از کاج بلند بالا،جوجه بردارد از لانه نور

           و از او می پرسی

       خانه ی دوست کجاست.


خانه ی دوست کجاست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:59  توسط man  | 

تنهایی رو دوست دارم ولی نمی خوام تنها باشم .

سکوت بهم آرامش میده در عین اینکه دیونه میشم.

دیدن دوستان خیلی لذت بخش و همراه عذابه.

تمام سعی خودم رو می کنم که یه اردو جور کنم و در آخرین لحظات پشیمون میشم.

دارم جایی کار میکنم که خیلی ها آرزو شو دارن و حقوقه متوسطی هم دارم ولی خسته شدم.

می خوام کارم رو ول کنم .نمیدونم چم شده .چم بود!

دوباره چرتو پرتای من شروع شد .

می خوام برم یه دونه بکشم شاید کمی ذهنم ولم کنه ولی نه اونم فایده نداره .

زندگی چیه؟چرا ما زنده ایم ؟

که چی بشه؟آخرش کجاس؟



من ...

خستم.

Love and Time
Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love.
Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment.
When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.
Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
"Richness, can you take me with you?"
Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you."
Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel. "Vanity, please help me!"
"I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered.
Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."
"Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"
Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her.
Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,
Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"
"It was Time," Knowledge answered.
"Time?" asked Love. "But why did Time help me?"
Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is capable of understanding how valuable Love is


But if love dont exist

if its just story for baby

just lie

...


i think it is .



+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:1  توسط man  | 

این متن رو خیلی دوست دارم و جاهای زیادی گذاشتمش ولی دوست دارم جزو اولین پست هام تو این بلاگ هم باشه

هر کسی میتونه برداشت متفاوتی ازش داشته باشه و به رای خودش نگاهش کنه ,برای من یه جورایی نشون دهنده راه زندگیمه

برداشتتون از این متن همه جوره میتونه باشه


شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من


به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 18:22  توسط man  | 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه 

 نخواد و تو بگی آره ، تمومه

 همین که اول و آخر تو هستی 

 به محتاج تو ، محتاجی حرومه

 تو همیشه هستی اما 

 این منم که از تو دورم

 من که بی خورشید چشمات 

 مثل ماه ِ سوت و کورم

 نمیخوام وقتی تو هستی 

 آدم ِ آدمکا شم

 چرا عادتم تو باشی 

 میخوام عاشق تو باشم

 تازه فهمیدم به جز تو 

 حرف ِ هیچ کی خوندنی نیست

آدما میان و میرن 

 هیچ کی جزتو موندنی نیست

 منو از خودم رها کن 

 تا دوباره جون بگیرم

 خسته ام از این عقل خسته 

 من میخوام جنون بگیرم

  همه دنیا بخواد و تو بگی نه 

 نخواد و تو بگی آره ، تمومه

 همین که اول و آخر تو هستی 

 به محتاج تو ، محتاجی حرومه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 18:4  توسط man  |